علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

خرداد_تیر

1394/5/6 2:01
1,270 بازدید
اشتراک گذاری

سلام شازده کوچولوی مامان بلاخره مامان تنبلت بعد روزها موفق شد عکسهاتو بریزه رو لپ تاپ و اقدام  به بروز کردن وبلاگت کنه چشمکماه رمضون که با روزه داری اصلا حال و حوصله نمیکردم کاری بکنم بعد اونم که همش در حال گشت و گذار بودیم و مهمون دار محبتمامانی باید یه چیزی رو هم اعتراف کنم  وقت بیکاریمو هم تو شبکه های اجتماعی هستم خندونک

پایین هر عکس توضیحاتشو مینویسم محبت

رفته بودیم ایل گلی پیاده روی

 

پسرم و بابایی روز تولدم این گلهای خوشگلو برام خریده بودن مرسی عزیزانم دوستون دارممحبت

 

عشقم این عکس هم مربوط میشه به روزی که واسه اولین بار بدون من رفته بودی مهمونی شب رو هم مونده بودی

 

کلا چند روزی که عمو رضات اینا از تهران اومده بودن هرجا میرفتن شماهم باهاشون همراه میشدی آخه خیلی خیلی

دوستشون داری  آرام

یه شب که با پسرعمه بابایی افطار دعوتمون کرده بودن پارک کوثر که خیلی خوش گذشت شما هم که عاشق پارک کلی بازی کردی شما با بابایی رفتین شهر بازی ماهم اینور میله های شهربازی نشسته بودیم که دیدم بابایی صدام میکنه میگه علی رو ببین منم رو زمین میگشتم پیدات کنم رو هوا دیدمت اولش فکر کردم بترسی ولی دیدم نه خیر همچین پاتو میزینی میری بالا و کیف میکنی کلا خیلی شجاج هستی گلم

 

یه شب دیگه بعد افطار رفته بودیم پارک میثاق من و بابایی داشتیم چایی میخوردیم شماهم تو زمین بازی مشغول بازی و بدو بدو بودی یه لحظه فکر کردم ندیدمت بابایی اومد دنبالت دید شما تو زمین فوتبال هستی که کلا حصار میله ای داره و درش هم  بستست وقتی بابایی رو دیدی شروع کردی به غش غش خندیدن نگو پسر شیطون بلا از وسط میله ها رفتی تو تازه دروازه بانم وایسادی خندونک

پسرم بیدار شده با ما سحری میخوره

 

اکثرا آخر هفته ها میریم باغ که اشتهاتم اونجا عالیه

خاله و دختر خاله بابایی به همراه پسر مهربونش ماهان جون اومده بودن تبریز یه شب رفتیم ایل گلی و بعد شام دسته جمعی 15 نفری بودیم رفتیم شهر بازی و تا ساعت 3 نصف شب هم شما هم خودمون بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم و برگشتیم خونه که فرداش تا ساعت 1 بعد از ظهر خوابیدی خواب

وای وای خاله قربون اون لبای قنچت بشه این عکسو علی جونم شکار لحظه کرده و از دختر خاله خوشگل و فسقلیش گرفتهبوس

دوتا جیگرای من

با بابا رفته بودین تعمیر گاه ماشینمونو که یه کوچولو بابا زده بود نشون بدین این ماشینو دیدی از بابا خواستی عکستو بگبره

چند شب پیش از بیرون اومدیم خونه شما خواب بودی بابا گذاشت رو مبل تا لباس راحتی بیارم ببرم تو تختت اینجوری شده بودی تعجب

پسندها (3)

نظرات (4)

عاطی مامان elaaaaa
9 مرداد 94 11:36
سلام نازی چه عجب یه پست خوب دیدم پر بار بود پسرت خوشگلتر شده پس خیلی خوش میگذره خدا رو شکر ...بچه خواهرتم ماشالله بزرگ شده ببوس هر دوشون رو ..منم آپم
مامان علی(نازی)
پاسخ
سلام اره واقعا إز تنبلي در اومدم و نوشتم حتما سرميزنم بهتون
مامان سویل و آراز
10 مرداد 94 13:40
وااااای عجب وروجکی شده جیگر خدارو شکر روزهای پر باری داشتین بهتون خوش گذشته تولدت مجددا مبارک دوست مهربونم
مامان علی(نازی)
پاسخ
مرسي دوست خوب و مهربونم
تبادل لينک رايگان
22 مرداد 94 0:10
سلام عزيزم وبلاگ خيلي قشنگي داري آيا دوست داري وبلاگت را به هزاران كاربر اينترنت معرفي كني؟ همين امروز لينك خودت رو به صورت رايگان ثبت کن تا 1000 بازديدکننده رايگان فقط تا آخر سال دريافت کني و رتبه خودت رو افزايش بدي
زهرا مامان ایلیا جون
27 مرداد 94 0:27
سلام عزیزم خصوصی لطفا ببوس پسر خوشگلتو